یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
بوقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت وگوی تو خیزم به جست وجوی تو باشم
به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم
نظر بسوی تو دارم غلام روی تو باشم
می بهشت ننوشم زدست ساقی رضوان
مرا بباده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعدیا بسوی تو باشم
سعدی
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
حکایت
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
می دانستم چیست
آنچه
از چشم تو تا عمق وجودم جاریست.
یکشنبه چهارم فروردین 1387
وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم درآید
بجز ساغر که باشد دستگیرم؟
بر آی ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
بفریادم رس ای پیر خرابات
بیک جرعه جوانم کن که پیرم
بگیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقه ء تقوی تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت: من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای. فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟
او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که میرفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی.دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد...!
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
صحرا نشین عاشق
جوان صحرانشینی،سرگردان د رصحرا می رفت تا اینکه خود را در کنار چاهی یافت. دختری بسیار زیبا همچون قرص ماه، از آن اب می کشید. به او گفت:"دیوانه وار عاشق تو ام "دختر جوان پاسخ داد:"کنار چشمه زن دیگری هم هست، چنان زیباست که من حتی لایق خدمت گذاری او هم نیستم."جوان فورا روی برگرداند،کسی نبود.پس دخترک ندا داد:"صداقت چه زیبباست و دروغ چه زشت! میگویی واله و شیدای منی اما همین بس که از زن دیگری با تو سخن گویم تا روی از من بر گردانی "" اگر عمیقا به زنی عشق بورزی، این عشق هرگز تازگی خود را از دست نخواهد داد."آلبرت گینون
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
سلطان جهان هم
به چنین روز غلام است
گو شمع نیارید درین جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست
تمام است
تمام است![]()
جمعه دهم اسفند 1386
که مجنون وار در راهش دل دیوانه ای دارم
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
باران می بارد امشب .دلم غم دارد امشب.آرام جان خسته ره می سپارد امشب در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر بر گردی امشب از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران بدامن بسته ای بار سفر را با تو ای عاشقترین بد کرده ام من رنگ چشمت رنگ دریا سینه ء من دشت غمها یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها زیر باران با تو بودم زیر باران با تو تنها
باران می بارد امشب
تو را کم دارم امشب
آرام جان خسته ره می سپار امشب
این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من گفته ای شاید بیایی از سفر اما نمی شه باور من
رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهم زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم....
یکشنبه پنجم اسفند 1386
جز بهر سجود خم نکردی
بر من که پرستشت نکردم
در نا کردن ستم نکردی
آن چیست که از بدی نکردم
و آن چیست که از کرم نکردی
گفتی که کنم جزای جرمت
چون وقت رسید هم نکردی
خاقانی
جمعه سوم اسفند 1386
راغب دنیا مشو که هیچ نیرزد هر دو جهان پیش چشم همت عالی
پنجشنبه دوم اسفند 1386
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
خلق را بیدار باید بود از اب چشم من
وین عجب کان وقت می گریم که کس بیدار نیست
پنجشنبه دوم اسفند 1386
کارم چو زلف یار پریشان ودرهم است
پشتم بسان ابروی دلدار پرخمست
غم شربتی زخون دلم نوش کرد و گفت:
این شادی کسی که درین دور خرمست
تنها دل من است گرفتار در غمان
یا خود درین زمانه دل شادمان کم است
دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت؟
آیا چه جاست اینکه همه روزه با نمست؟
خواهی چو روز روشن دانی تو حال من؟
از تیره شب بپرس که او نیز محرم است
ای کاشکی میان منستی و دلبرم
پیوندی اینچنین که میان من و غمست
پیوندی اینچنین که میان من و غمست
سعدی
چهارشنبه یکم اسفند 1386
ای ساربان اهسته رو کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من مانده ام مهجور ازو بیچاره ورنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ وفسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
با آنهمه بیداد او وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
باز آی وبر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب وفریاد از زمین بر آسمانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود بچشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم میرود
سعدی
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
خدایا
من در کلبه ء فقیرانه ء خود
چیزی را دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم
وتو چون خود نداری
امام زین العابدین(ع)
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
غمگین دل من بیاد خود شاد کنی
بیداد به یکسو نهی و داد کنی
وز بندگی و محنتم آزاد کنی
خاقانی
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
جمعه بیست و ششم بهمن 1386
غزل
وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت
هیهات ازین گوشه که معمور نمانده است
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آندم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته ء رنجور نماندست
صبر است مرا چاره ئ هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه ء سور نماندست